تبليغاتX
در جستجوی معنا

در جستجوی معنا

تمرکز اندیشه برای به اوج رسیدن پرواز

 

الهی راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

دانه و لانه و بال و پرو پرواز دلی

 

 من خود نبودم

 پر بودم از اشتیاق

 پوچ بودم از هویت

 زخم کهنه عشق می کاوید درمان رو

 صفای بخش دل کوره زده جاده قدیمی رو

خالی بودم از هر فکری

قدمهایم سبک

درست و نادرست

تپش سوزش

معبود من، خود سپرد کلید رهایی بخش

چه شوره ایی ، که دلم صاف و بیرنگه

خدایش داند.

خالی بودم

نه تپشی نه سوزشی

دلم پر امید

رها و آزاد از قید بندگی بی رحمی

بن بست خلوت

دیدنت قوت قلب

ورود به چاردیواری یادآور  محدودیت

تپش سوزش

بی تاب نگاهت

رها شدن شکار نگاهت

گم شدن دستام توی دستات

انقلابی ناشناخته

بیرون کشیدن حسم از اعماق جسمم

دگرگونی دگرگونی دگرگونی

سه روز پیامد های گوناگون

گیج و مبهوت

آیا نه هرگز شاید

به انتها رسیدم

تصور انتهایی که همیشه آخرشه

ولی شروع جدیده

برای جایگزین برای خارج کردن

به تو احتیاج داشتم

آشنای قدیمی

مسرورم و مغرور

خدایش داند

عشقم رو ریختم به پای حق

ممنونم و شاکر

جاده راه پدیدار شد

که بیراهه را گذشتی

شاید وصل انتهای جاده باشه

بیا تا راه رو گلبارون کنیم

 

 

ساعت ۲ بعداز ظهرسه شنبه جادویی ۱۵ بهمن ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 3:46  توسط مریم  | 

هیچ قدرتی در عالم بزرگتر از قدرت عشق نیست. احساس عشق بالاترین بسامدی است که میتوانی از خودت ساطع کنی. اگر می توانستی هر فکرت را در لفاف عشق بپیچی، اگر می توانستی هر چیز و هر کس را دوست داشته باشی، زندگی ات متحول میشد.

قانون جذب، قانون عشق است. هر چه عشق بیشتری احساس و از خود ساطع کنی، قدرت عظیم تری را مهار میکنی.قانون جذب یا عشق یک اصل پایه ای و جاودانی و تفکیک ناپذیر در تمام موجودات، هرفلسفه، هر مذهب و هر علومی است. هیچ راه فراری از قانون عشق وجود ندارد. احساس است که باعث نشاط تفکر می شود.

احساس اشتیاق است و اشتیاق، همان عشق است. فکرسرشار از عشق شکست ناپذیر می شود."چارلز هانل "

God Is Love

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:19  توسط مریم  | 

"در سپهر خصوصی ات همیشه کسی را دوست داشته باش که لایق دوست داشتنت باشد و تو لایق دوست داشتنش باشی چرا که اگر تشنه ی عشق باشی روزی سیراب خواهی شد...اما در سپهرعمومی ات تشنه باش برای دوست داشتن و نه دوست داشته شدن...گه اگر بخواهی دوست داشته شوی در غم خواهی زیست."

                                                                                                                        (مادر ترزا)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:15  توسط مریم  | 

ای کاش رود آفتاب می شست دلتنگی ام را!

ای ساربان عشق! دستم را بگیر در کوچه های محبت با من بگرد

یادم بده چگونه قلبم را تقدیمت کنم تا دلت در تندباد عشق نلرزد

چنان عاشقم که هر نفسم شعر است

با من بیا به منظره باران، بیا به منظره عشق، بیا منظره رویش، تا من سبز شوم

نرو ! برای بار آخر بمان! این کهنه زخم عشق در دلم با تو معنا میشود.

خواستم بگویم : من عشق را به نام تو آغاز کرده ام ............

اما هنوز آغاز نکردی که باید به باد فراموشی سپرد.

قلبم سنگین است. کلامم دردناک است. چشمانم خیس است.

میخواهم ببارم. بر طعم نچشیده عشق

دگر نمیخواهم عاشق شوم

عشق یعنی درد زچر رنج

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:25  توسط مریم  | 

با هر بار بستری شدن پسرم پا به عرصه جدیدی از راز مکشوفه میگذارم. قدمهای سبک در راهروی مسکوت از هوای التماس مادران به هنگام نیمه شب  عجب از تحیر را برایم تجدید می کند. آنجا بیمارستان نیست. فضای آنجا آرام بخش است. یاد آور این است که هستیم. یاد آور این است که هرچه هست از اوست. آنجا مکانی است برای نزدیک شدن به او. آفریدگارا! هر چه داریم از توست.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:42  توسط مریم  | 

وقتي توي اورژانس فهميدم ما از بقيه بچه هاي بيمار جدا هستيم و كوشا توي اتاق ايزوله بستري شده فهميدم بايد موضوع جدي تر از اونيكه هست. وقتي دعا از گوشي موبايلم پخش ميشد و وقتي پرستار مي ديد در شيشه اي بسته است و من در حال مناجات هستم وارد اتاق نمي شد وقتي همه سعي مي كردن در آرامش به سر ببرم وقتي آزمايش رو بررسي كردم ولي نميخواستم باور كنم وقتي به دخترعموم زنگ زدم و آزمايش مثلا پسر دوستم رو خوندم و لغت وحشتناكي رو كه تا آن موقع به زبان نياورده بودم ولي براي پسرم گفتم وقتي اون فهميد پسر دوست، پسر خود من است وقتي من اون رو دلداري ميدادم كه گريه ميكرد وقتي گوشي قطع شد ، تازه فهميدم چه خاكي بر سرم شده. وقتي به همسرم با التماس گفتم دكتر بهت چي گفت و اون بيچاره منظور من رو نميدونست وقتي روز بعد توي بخش خون بستري شد وقتي دكتر گفت باباش حتما فردا صبح بياد كارش دارم وقتي شب من و همسرم پايين پله هاي نگهباني كنار هم بوديم و من دستش رو گرفتم وقتي براي اولين بار احساس كردم همديگر رو درك ميكنيم وقتي هردو بي تفاوت از آدمهاي حاضر در اطراف مي گريستيم وقتي فردا صبح دكتر كه فقط ميخواست با همسرم به تنهايي صحبت كنه ولي انگار چهره بي خيال من رو نگاه كرد و گفت شما هم بياييد سه تايي بياييد و من انگار ميخواستم به ظاهر فاتحانه به جنگ بروم وقتي دكتر داشت از بيماري صحبت ميكرد و نگاه من دنبال كوشا بود كه به طرف جعبه شيريني روي ميزميرفت، همه اين وقتها رو باور نكردم تا اولين شب كناره 7 مادر ديگه كه هر كدام يك طفل معصوم در كنارشان خوابيده بود ، احساس ميكردم فرشته عزرائيل به كدام از بچه هاي ما نگاه مي كنه . براي خارج كردن اين فكر كه داشت منو ديوانه مي كرد دوباره دعا رو گذاشتم. ساعت 12 شب بود. صداي نجواي دو مادر قطع شد حس خوبي بود. آرامش خوبي برقرار شد .- در كنار مادراني با چهره هاي روشن و كودكان زلال- انگار روح همگي به پرواز در آمد. سبكي محض. از فرداي آن روز بچه من فقط كوشا نبود. با ختم زندگي هر كدام از اين فرشته هاي كوچك همه ما دلتنگ مي شديم. اون اتاقها اتاقهاي معمولي نيست. فضاي مقدسي است كه سعادت بودن در اونجا نصيبم شد. از همون روز اول توي بخش خدا رو شكر مي كردم براي اين هديه زيبايي كه عطا فرمود. فكر وذهنمان بيكران است. فقط كافيست از او بخواهيم تا بينهايت معجزه برايمان به ارمغان بياورد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:53  توسط مریم  | 

منتظرتون هستم merlin1351

این ای دی من توی یا هو ۳۶۰ بعد نظراتون رو هم توی یاهو بدین

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:19  توسط مریم  | 

فطرت آشناي عشق

 

مرهمي ميخواهم از جنس ململ كه بروي زخم كهنه كه جايش را نميدانم بگذارم. دستي ميخواهم از جنس بلور كه نوازشگر روحي باشد كه نشناختمش. صداي زنگوله از جنس عشق كه طنينش گوشم را نوازش دهد. نگاهي از جنس شيشه كه زلالي آن كنه ذات را نشانم دهد. انواري كه از بودن در استيصال نجاتم دهد. تو را ميخواهم با نبودنت. آرامش را ميخواهم با صدايت. نيستي من مي آيم. ولي كجا نميدانم. من مركز اين دايره هر جا ميخواهي مرا بكشان. حركت دوار مرا نمي انداز. بريدن از تو پرتابم ميكند. كجاست انتها. محو شدن در دستان سرنوشت. نميخواهم با تماشاي رخت كيش و ماتم كني. با حظ تصرف به عشق ازلي بردگي چه آسان ميشود. رنجور و درماندگي جشن با شكوهي است براي پايان خط سفيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 9:55  توسط مریم  | 

آرزوهایت را یک جا یاد داشت کن و یکی یکی به خدا بگو. خدا یادش نمیره.

ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری آرزوهای دیروزت بوده.

عاشقان عشق را پاک بیابید و آنرا با سبزی دلتان بیارائید. همیشه سبز و بیگناه بمانید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 13:54  توسط مریم  | 

سيامك!  اي خويشاوند راستين! كه هرگز با تو نبوده ام، اي مخاطب من! كه هيچگاه با تو سخن نگفته ام، بي تو با بيگانگي و سكوت در عشقت تا ابد خواهم سوخت.

چون عشق هرگز نميميرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:10  توسط مریم  |